سلام ممنونم از همه ی دوستان خوبم که به یاد من هستید

مشکلی برام پیش اومده از همه ی شما التماس دعا دارم

مرسی

پاییز

اگر گمشده ام!

اگر معنای تو را نمیفهمم.

 اگر در دامن اسمان غروب را به تماشا نشسته ام

و اگر در دلم شکوفه هایی به بار ننشسته

بر من خرده مگیر

غرق پاییـــــــــــــزم

 

باران ریز

زندگی یعنی ؟یک سار پرید

 

از چه دلتنگ شدی؟

 

دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید

 

کودک پس فردا

 

کفتر ان هفته

"سهراب سپهری"

فصل باران ریزتان خوش

قاصدک و ..........

باز هم یه ماه رمضون دیگه خدایا شکرت که باز هم این فرصت رو به من دادی ممنونم که باز هم منو به

مهمونیت دعوت کردی خدایا شکرت که بازهم بوی ماه رمضون رو استشمام میکنم  خدایا شکرت که باز هم صدای ربنا و دعای سحر رو میشنوم بخدا اینها همه فرصته توجهه خداست چرا ما همیشه فکر میکنیم خدا از ما غافله هر سالی که هنوز یک روز دیگه به شروع ماه رمضون مونده با خودم میگم خدارو شکر رمضون امسال هم زنده ام و سحرها بیدار بشم و استفاده کنم ولی دوباره اون صدای زیبای همیشگی گفت:هنوز یه روزه دیگه مونده ها اینقدر به خودت مطمئنی چه چیزی اینقدر مطمئنت کرده که فکر کنی خدا همیشه این فرصت رو بهت میده بهش گفتم :اره یک چیزی ته قلبم مطمئنم میکنه که خدا همیشه به ما بندگانش لطف و عنایت داره این ما هستیم که با کارهامون باعث میشیم اون لطف و عنایت ازما گرفته بشه ولی یه مکثی کردیم و هر دومون ساکت شدیم و دوباره گفتم: بازم یه حرفی راست میگیا  از کجا معلوم ماه رمضون امسال تموم بشه ماه رمضون سال دیگه باشم اون صدای قشنگ گفت :خوبه پس معطل نکن هنوز هم برای روزه گرفتن و استغفار دیر نیست به نحو احسنت از روزهاش و سحرهاش  استفاده کن باز گفت :خب چه فایده از این گرسنگی که میکشی ؟هان؟ گفت:اره با توام فقط دوست داری بگی روزه گرفتم  خب گیرم گرفتی و همش قبول شد کامل هم از این ماه استفاده کردی یک روز از عید فطر گذشته فراموشت میشه که چه عهد هایی با خدا بستی و چه قول هایی دادی گفتم:نه امیدوارم که اینطور نباشه و نیست بهش گفتم :میگم تو چته  ها؟فقط وایستادی فاز منفی میدی؟یه صدای خشن از اونور گفت :اهای شما دو نفر خیلی خوش و بش میکنید  ای بابا این گرسنگی ها و به خودت سختی رسوندن معنی نداره خودتو فقط داری اذیت میکنی که چی بشه ببین رنگت چقدر زرده  تو این گرما دووم نمیاری هزار تا کار سرت ریخته گفتم:بازم که تو پیدات شد ؟گفت : من همیشه هستم احمق جون از حرفش ناراحت شدم و گفتم چی باعث شده که اون به  من بگه احمق بیخیال حرفش شدم و دوباره رفتم تو خیالات خودم غرق شدم داشتم با خودم میگفتم ماه رمضون که میشه یه بوی خاصی همه جا میپیچه  این بو با همه چیز فرق داره انگار که بوی بهشته بوی خداست تو این ماه خدارو با تمام وجودم احساس میکنم که اومده تا به من کمک کنه خودم رو بسازم باز اون صدای زیبا از اونطرف فریاد زد :پس شروع کن چرا معطلی؟ بسم الله…این گوی و این میدون  بسم الله گفتم و سحر بیدار شدم احساس کردم یک قدم به یک حس خوب نزدیک شدم وای چه حس زیبایی وقتی به اون حس فکر میکنم ناخود اگاه یه لبخند رو لبم میشینه که لبخندش هم با همه ی لبخندهای دیگه فرق میکنه  بازم اون صدای خشن گفت :برو بابا لبخند توهم که باز داری جوک میگی شوخیت گرفته هاه هاه ها ه گفتم:بازم تو؟صد بار گفتم وقتی مشغولم مثل بختک نیا روی اعصابم بازم گفت:اخه ادم عاقل لبخند که لبخنده چه فرقی میکنه توهم با این فکرهای مسخرت نشستی از روی بیکاری وگرسنگی لبخند هارو تفکیک میکنی نمیدونم چه مدت غرق افکارم بودم و موقعی به خودم اومدم که  اون صدای زیبا که این بار شدت بیشتری داشت و نزدیکتر شده بود گفت:قاصدک به حرفش گوش نکن کاری رو که خودت فکر میکنی خوبه رو انجام بده بهش گفتم: مطمئن باش نمیزارم پیروز بشه کور خونده بسم الله گفتم و رفتم طرف حوض وسط حیاط شیر اب رو باز کردم و همزمان صدای اذان هم از بلند گوی مسجد شنیدم وضو گرفتم و رفتم توی اتاق رو سجادمو پهن کردم تا نماز مغرب و عشا  رو بخونم و بعد از اون هم افطار کنم بعد از افطار هم کلی از درگیری های ذهنی خودم از صبح تا غروب خندیدم و خوشحال بودم که بالاخره اون صدای زیبا کمکم کرد و من پیروز شدم

 

الان هیچی نمیتونم بگم از این دنیا بدم میاد خیلی بی وفاست

درگذشت فاطیمای عزیزدوست عزیز و کوهنورد  و مدیر وبلاگ(همه ی دخترانگی های من)رو اول به خونوادش بعد هم به همه ی دوستانی که

فاطیما رو میشناختن تسلیت میگم خدایش بیامرزه

خواهش میکنم هر کسی این مطلب رو خوند یه فاتحه برای شادی روحش بخونه

ممنونم

چند قانون کاربردی

  قانون گاو

 

گاو سرشو مي‌اندازه پايين و کار خودشو انجام ميده،

کاري نداره کسي چي ميگه! از شاخش هم استفاده

نمي‌کنه، چون بهترين شاخ زن‌ها رفتن توي ميدان گاو

بازي و نابود شدند. براي مثال شما قصد داري به عيادت

کسي در بيمارستان بري، بهترين راه اينه که راه خودت

را بگيري و مستقيم وارد بخش بشي و به کسي هم

توجه نکني، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسي که "الان

ساعت ملاقات هست؟" يا اين که "مي‌تونم برم تو؟

" اگر هيچ مشکلي هم وجود نداشته باشه، نگهبانه

براي اينکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را

مي‌گيره. اين قانون در جاهايي که قوانين مسخره و

دست و پا گير داره هم کاربرد داره، يعني خيلي موانع

قانوني (يا بهتر بگم سنگ اندازي‌ها) در مرحله آغازين

کارها بيشتر جلوه مي‌کنند، وقتي شما بي‌توجه به

همه‌ آنها کارت را آغاز کردي، اکثر آنها خود به خود کنار

مي‌روند يا افراد مجبور ميشن خودشونو با شما وفق

بدن. در کل اين قانون (قضيه) در جوامعي مثل جامعه

ايران که فضولي در کار ديگران امري پسنديده‌اي

محسوب مي‌شود بسيار کاربرد دارد

.

 

قانون سگ

 

سگي شما رو دنبال کرده و شما فقط يه قرص نان

داريد، اگر کل نان را جلوش بندازيد، زود مي‌خوردش و

بعدش به شما حمله مي‌کنه، پس بهترين کار اينه که

نان را تکه تکه بهش بدين تا زماني که به جاي امني

برسيد. مثلا مي‌دانيد که طرح يک پروژه يک ماه طول

مي‌کشه، اما اگر به کارفرما بگوييد يک ماه، شاکي

ميشه و فحش ميده، شايدم رفت و کار را داد به يکي

ديگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحويل مي‌دهيد.

مثلا هفته اول سايت پلان، به همراه پلان اوليه، هفته

دوم پلان نهايي و الا آخر! اينطوري طرف شاکي نميشه

که هيچ، کلي هم ذوق مي‌کنه که تو جريان پيشرفت

کار قرار داشت!

 

قوانين خر

 

قانون اول: هرگاه خري در يک کنج مثلث و منبع غذا در

کنج ديگري باشد، خر مورد نظر هميشه مسيري را طي

ميکند که از يک ضلع مثلث مي‌گذرد. نتيجه گيري: در

دبيرستان مي‌گفتند که اين يعني خر هم مي‌فهمه که

اون راه نزديکتره، اما در اصل اينه که هميشه کوتاه‌ترين

راه، بهترين راه نيست و فقط خر کوتاه‌ترين راه را انتخاب

مي کنه!  

قانون دوم: هرگاه خري در فاصله مساوي بين دو منبع

غذايي قرار گرفته باشد. آنقدر بين انتخاب نزديکترين

منبع ترديد مي‌کند و به سمت هيچکدام نمي رود تا از

گرسنگي بميرد! نتيجه گيري: خيلي وقت‌ها تصميم

گيري بين دو يا چند گزينه در نتيجه عمل تاثير چنداني

نمي‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سريعتر تصميم‌گيري

کنيم.

قانون سوم: هرگاه در مسيري دو خر از روبرو (شاخ به

شاخ) به يکديگر برسند، و مسير به قدري تنگ باشد

که اين دو بايد کمي از وسط جاده کنار رفته، به ديگري

راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هيچکدام از خرها از جاي

خود تکان نمي‌خورند. نتيجه گيري: خيلي وقت‌ها براي

رسيدن به نتيجه مطلوب بايستي به طرف مقابل امتياز

بدهيد، به بازي "بُرد ـ بُرد" بيانديشيم، سياستمدار

باشيم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشيم!

منبع:وبلاگ چرند و پرند_نصیری

تو این روزها احساس میکنم مغزم مثل یه توپ خالیه هیچی توش نیست خالیه خالی نه محبت نه عشق نه

احساس مسئو لیت بی خیال همه چی  واسه بعضی از ادما اگه اینجوری باشی بهتره  همیشه میگفتن جواب

خوبی رو با خوبی میدن جواب بدی رو با بدی توی این دوره زمونه با این ادما فکر میکنم هر چه بدی کنی و بد

اخلاقی در بیاری و سرت به کار خودت گرم باشه بیشتر سراغتو میگیرن در هر صورت برام فرقی نمیکنه فقط در

حال حاضر خودم برای خودم مهم هستم و دو نفر دیگه همین و بس 


پ.ن:اینو هم بگم این اخلاق من گذراست اینو هم تجربه کنیم ببینیم چی میشه

در کل همیشه در حال اپدیت کردن اخلاق هستم

ولی در کل دوستان نت و نظراتشون بیشتر از هر چیز برام با ارزشن چون بی طرف نظر میدن

خلاصه....... عشق است

دوستون دارم


باروووووووووووووون

یک حرفهایی هستند که بعضی وقت ها ما ادمها به اون ها دل میبندیم نه اینکه دل میبندیم دلمون رو بهشون

خوش میکنیم تا زندگی رو بگذرونیم و کینه به دل نگیریم و خودمون رو اذیت نکنیم یکیش اینه که میگن بارون که میاد

همه چیز رو با خودش میبره و میشوره و دوباره همه چیز رنگ تازگی به خودش میگیره ولی همیشه اینطور نیست

معمولا بارون اخر فصل بهار دیر میباره و خیلی باید منتظر موند تا بباره  وقتی هم بارید انقدر شدتش کمه که بعضی

از بعضی از چیزها رو میشوره و میبره بعضی از اونها هم میمونه تا سال بعد که دوباره یه بارون دیگه بباره و شدتش

 زیاد باشه که شااااااید بتونه چیزهاییکه از سال قبل  مونده رو پاک کنه تا اثری از اونها نباشه اون هم با چند تا بارون!!

این نیز بگذرد...........

فرشته ی یک کودک

کودکی که اماده ی تولد بود نزد خدا رفت و پرسید :می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد :از میان  بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه

.اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برایت اواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد :من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان انها را نمیدانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم  چه کنم؟خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو بیاد می هد که چگونه دعا کنی

کودک سرش را برگرداند وپرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

.فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش  تمام شود

کودک با نگرانی ادامه داد :اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد وگفت :فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازت نزد مرا خواهد اموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود

در ان هنگام بهشت ارام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او رامادرصدا کنی